تبليغاتX
شکوفه یاس - حدیث آشنایی - كشتي پهلو گرفته

              كشتي پهلو گرفته


ياد خدا آرام بخش دل‌هاست

 

 

بانوي عزيزم

چه بگويم كه زبانم گويا نيست. اصلا چه دارم كه بگويم كه در برابر غم تو گفتني باشد.

تا مرحمي باشد براي اين زخم‌ها ...


http://hamdaneh.persiangig.com/image/Pic87/Fatemeh.jpg

 

آنچه گفتني است را از زبان دختر فداكار و شجاعت زينب (س) مي‌آورم:

 

...

پدر هنوز در کار تغسیل و تدفین پیامبر بود که از بیرون در صدای الله اکبر آمد.

پدر مبهوت از عباس پرسید:

- عمو معنی این تکبیر چیست؟

عباس گفت:

- یعنی آنچه نباید بشود شده است.

...

ابرهای فتنه از سقف سقیفه گذشتند و خانه پیامبر را احاطه کردند. همهمه در بیرون در شدت گرفت و در آنچنان کوفته شد که ستون‌های خانه پیامبر لرزید.

- بیرون بیایید! بیرون بیایید وگرنه همه‌تان را آتش می‌زنیم.

صدا، صدای عمر بود.

تو با یک دنیا غم از جا بلند شدی و به پشت در رفتی، اما در را نگشودی.

- تو را با ما چه کار؟ بگذار عزاداریمان را بکنیم.

 

باز هم فریاد عمر بود:

- علی، عباس و بنی‌هاشم، همه باید به مسجد بیایند و با خلیفه پیغمبر بیعت کنند.

- کدام خلیفه؟ امام و خلیفه مسلمین که اینجا بالای سر پیامبر است.

- مسلمین با ابوبکر بیعت کرده‌اند، در را باز کن و گرنه آتش می‌زنم.

یک نفر به عمر گفت:

- اینکه پشت در ایستاده، دختر پیغمبر است، هیچ می‌فهمی چه می‌کنی؟ خانه رسول‌الله...

عمر دوباره نعره کشید:

- این خانه را با هرکه در آن است، آتش می‌زنم.

 

به زودی هیزم فراهم شد و آتش از سر و روی خانه بالا رفت.

تو همچنان پشت در ایستاده بودی و تصور می‌کردی به کسی که گوش‌هایش را گرفته می‌توان گفت که هدایت چیست، خیر کجاست و رسالت گونه است.

در خانه تنی چند از اصحاب رسول‌الله هم بودند؛ اما هیچکس به اندازه تو شایسته دفاع از حریم پیامبر نبود.

تو حلقه میان نبوت و ولایت بودی، برترین واسطه و بهترین پیوند میان رسالت و وصایت.

 

محال بود کسی نداند آنکه پشت در ایستاده، پاره تن رسول‌الله است.

...

وقتی آتش از در خانه خدا بالا رفت، عمر، آتش‌بیار معرکه ابوبکر، آنچنان به در حریم نبوت لگد زد که فریاد تو از میان در و دیوار به آسمان رفت.

 

مادر! مرا از عاشورا مترسان، مرا به کربلا دلداری مده.

عاشورا اینجاست! کربلا اینجاست!

...

مادر! وقتی تو را از پشت در بیرون کشیدند، من میخ‌های خونین را دیدم.

نگو گریه نکن مادر! باید مرد در این مصیبت، باید هزار بار جان داد و خاکستر شد.

ما سخت جانی کرده‌ایم که تا کنون زنده مانده‌ایم.

نگو  که روزی سخت‌تر از عاشورا نیست!

در عاشورا کودک شش ماهه به شهادت می‌رسد، اما تو کودک نیامده‌ات- محسن‌ات- به شهادت رسید.

من دیدم که خودت را در آغوش فضه انداختی و شنیدم که به او گفتی:

- مرا بگیر فضه که محسن‌ام را کشتند.

 

***

 

تو را که تا مرز شهادت سوق دادند، تو را که از سر راه برداشتند، تازه به خانه ریختند.

پدر که حال تو را دید، برق غیرت در چشم‌های خشمناکش درخشید، خندق‌وار حمله برد، عمر را بلند کرد و بر زمین کوبید، گردن و بینی‌اش را به خاک مالید و چون شیر غرید:

- ای پسر صحاک! قسم به خدایی که محمد را به پیامبری بر انگیخت، اگر مامور به صبر و سکوت نبودم، به تو می‌فهماندم که هتک حرمت پیامبر یعنی چه؟

و باز خندق‌وار از روی او بلند شد تا خشم، عنان حلمش را تصاحب نکند.

 

اما... اما... تداعی‌اش جگرم را خاکستر می‌کند.

به خود نیامدند و از رو نرفتند، عمر و غلامش قنفذ و ابن خزائه و دیگران، ریسمان در گردن پدر افکندند تا او را برای بیعت گرفتن به مسجد ببرند.

ریسمان در گردن خورشید، طناب بر گلوی حق. مظلومیت محض.

 

تو باز نتوانستی تاب بیاوری. خودت نمی‌توانستی به روی پا بایستی اما امامت را هم نمی‌توانستی در چنگال دشمنان تنها بگذاری.

خود را با همه جراحت و نقاهت از جا کندی و به دامن علی آویختی.

- من نمی‌گذارم علی را ببرید.

نمی‌دانم تازیانه بود، غلاف یا دسته شمشیر بود، چه بود؟ عمر آنقدر بر بازو و پهلوی مجروح تو زد که تو از حال رفتی و دستت رها شد.

انگار نه بازو و پهلوی تو که بر قلب ما می‌زد؛ اما ما جز گریه چه می‌توانستیم بکنیم؟

و پدر هم که خود در بند بود.

 

تو از هوش رفتی و پدر را کشان کشان به مسجد بردند. در راه رو به سوی پیامبر برگرداند و گفت:

یا بن امّ انّ القوم استضعفونی و کادوا یقتلوننی.

برادر! این قوم بر ما مسلط شده‌اند و دارند مرا می‌کشند.

یعنی همان کلام هرون به برادرش موسی در مقابل بنی‌اسرائیل.

...

عمر به پدر گفت:

- علی بیعت کن.

پدر گفت:

- اگر نکنم چه می‌شود؟

عمر به پدر، به برادر و وصی پیامبر، به جان پیامبر گفت:

- گردنت را می‌زنم.

پدر گردن برافراشت و گفت:

- در اینصورت بنده خدا و برادر پیامبر خدا را کشته‌ای.

عمر گفت:

- بندا خدا آری اما برادر پیامبر نه.

پدر تا این حد وقاحت را تصور نمی‌کرد، پرسید:

- یعنی انکار می‌کنی که پیامبر بین من و خودش، صیغه برادری جاری کرد؟

عمر گفت و ابوبکر هم:

- انکار می‌کنیم. بیعت کن.

 

پدر گفت :

- بیعت نمی‌کنم. من در سقیفه نبودم اما استدلال شما در آنجا این بود که شما انصار به پیامبر نزدیک‌تر بوده‌اید؛ پس خلافت از آن شماست. من بر مبنای همین استدلال به شما می‌گویم که خلافت حق من است، هیچکس به پیامبر نزدیکتر از من نبوده و نیست. اگر از خدا می‌ترسید انصاف دهید.

هیچکدام حرفی برای گفتن نداشتند.

اما عمر گفت:

- رهایت نمی‌کنیم تا بیعت کنی.

پدر رو به عمر کرد و گفت:

- گره خلافت را برای ابوبکر محکم می‌کنی تا او فردا آن را برای تو باز کند. از این پستان بدوش تا سهم شیر خودت را ببری. به خدا که اگر با شما غاصبان نیرنگ باز بیعت کنم.

تو وقتی به هوش آمدی از فضه پرسیدی:

- علی کجاست؟

فضه گفت که او را به مسجد بردند.

من نمی‌دانم تو با کدام توان به سوی مسجد دویدی و وقتی علی را در چنگال دشمنان دیدی و شمشیر را بالای سرش فریاد کشیدی:

- ای ابوبکر! اگر دست از سر پسر عمویم بر نداری، سرم را برهنه می‌کنم، گریبان چاک می‌زنم و همه تان را نفرین می‌کنم. به خدا نه من از ناقه صالح کم ارج‌ترم و نه کودکانم کم قدرتر.

همه وحشت کردند، ای وای اگر تو نفرین می‌کردی! ای کاش تو نفرین می‌کردی.

 

پدر به سلمان گفت:

- برو و دختر رسول‌الله را دریاب. اگر او نفرین کند...

سلمان شتابان به نزد تو آمد و عرض کرد:

- ای دختر پیامبر! خشم نگیرید. نفرین نکنید. خدا پدرتان را برای رحمت مبعوث کرد...

تو فریاد زدی:

- علی را، خلیفه به حق پیامبر را دارند می‌کشند...

 

اگرچه موقت دست از سر علی برداشتند و رهایش کردند. و تو تا پدر را به خانه نیاوردی، نیامدی. ولی چه آمدنی. روح و جسمت غرق جراحت بود.

و من نمی‌دانم کدام توان، تو را بر پا نگاه داشته بود.

تو از علی، خسته‌تر، علی از تو خسته‌تر. تو از علی مظلوم‌تر، علی از تو مظلوم‌تر.

هر دو به خانه آمدید اما چه آمدنی.

تو چون کشتی شکسته، پهلو گرفتی.

و پدر درست مثل چوبانی که گوسفندانش، داوطلبانه خود را به آغوش مرگ سپرده باشند، غم‌آلوده، حسرت‌زده و در عین حال خشمگین خود را به خانه انداخت.

 

قبول کن که غم عاشورا هر چه باشد، به این سنگینی نیست.

پدر به هنگام تغسیل، روی تو را خواهد دید و بازوی تو را و پهلوی تو را.

و پدر را ار این پس هزار عاشوراست. *

 

 

* : كشتي پهلو گرفته / نوشته: سيدمهدي شجاعي

 


+ نوشته شده توسط شکوفه یاس در یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389 و ساعت 23:26 |